تبليغاتX
سر و ته یک کرباسید!

سر و ته یک کرباسید!

سر و ته یک کرباسید!

هوالاول و الآخر

تمام شد!

وقتی من و جناب پت قرار و مدار تاسیس این وبلاگ را می گذاشتیم پیش بینی همه چیز را کرده بودیم الا یک چیز! آن هم این که روزی برسد که ما بخواهیم این وبلاگ را با تمام خاطرات تلخ و شیرینش تخته کنیم....

Patvdamp با همه ی دردسرهایش ، با همه ی مچ گیری هایش، با همه ی سر به سر گذاشتن هایش ، خلاصه با همه ی ابزار و لوازم و جوانبش دنیایی بود فارغ از تمام قیل و قال های بیرونی مان- این مان شامل ما و شما می شود- دنیایی که برای بعضی محل تاخت و تاز و سعی در قلع و قمع بقیه من جمله نویسندگان وبلاگ شد و برای بعضی ِ دیگر محلی برای فراغت از تمام قیل و قال ها...

قرار مدارهای اولیه این وبلاگ اصلا بر این نبود که حرف های دلی بنده و جناب پت روی این صفحه ریخته شود. اما دست تقدیر راه این وبلاگ را به سویی متفاوت برد. تفاوتش را دوستانی که از ابتدا در جریان تاسیس این وبلاگ و وقایع ما قبل آن بوده اند ، بهتر درک می کنند.

پت و دمپایی همین جا از همه ی دوستانی که خواسته و نا خواسته از ما رنجیده اند دلجویی و طلب حلالیت می کنند. البته رنجش ها اغلب از نوع رنجاندن بوده و فاعل عامد- که ما باشیم- داشته است!!! اما در هر قانون کلی امکان بروز استثناء وجود دارد.

پ.ن1: تصمیم برای تعطیل کردن این وب اصلا کار ساده ای نبود. بنده و جناب پت پس از گپ و گفتی طولانی پیرامون این موضوع به این تصمیم رسیده ایم. تصمیم تا حدودی خلاف حکم دل است اما چه کنیم که احکام دیگر از اولویت بیشتری برخوردار هستند!

پ.ن2:این روزها با بدترین های زندگی ام مواجه می شوم. بدترین حس زندگی ام همن تردیدی است که گریبان گیرم شده و گاهی اوقات تا سر حد خفگی می بردم. برای رفعش محتاج دعای خیر دوستان هستم. بدترین فیلم زندگی ام- تا به امروز – را هم پیدا کرده ام . دل شکسته مزخرف ترین فیلمی است که برای دیدنش وقت گذاشته ام!!!

پ.ن3:

با مدعی محال است

اسرار عشق گفتن!

چونان که با تقلا

-در کیسه ی زباله-

خورشید را نهفتن!

زنده یاد سید حسن حسینی

پ.ن۴: خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 21:46  توسط دمپایی و pat  | 

هوالحبیب

http://media.farsnews.com/Media/8603/ImageReports/8603020517/11_8603020517_L600.jpg

.

.

.

آن ها البته جنون داشتند

که نماندند کرسی ریاست بگیرند

این چیزها عقل معاش می خواست

و آن ها قلب معاد بودند

آن ها در حقیقت حق ذوب بودند

تو گرفتار نمره و پایان نامه

آن ها از شهید نشدن وحشت داشتند

تو از مشروط شدن

آن ها می ترسیدند خدا قبولشان نکند

تو دلهره داشتی واحدهایت را پاس نکنی

از دست بعضی...

خون دل خوردن کم است

باید خون بالا آورد!!!

....................................................................

پ.ن: این شعر بالا نمی دونم مال کیه و اصلن کامل هست یا نه؟! و حتی تر نمی دونم این شعر و کجا خوندم یا از کجا برداشتم!!! تاریخ این شعر در دفتر دل من 30.3.1387 بود همین!!! اگه کسی از شاعرش و شعر اصلی سر و سراغ داره من رو هم با خبر کنه!plz!

پ.ن: کتاب "دا" را خیلی وقت است خوانده ام، اما این روزها به جای تفال به حافظ به "دا" تفال میزنم...

پ.ن: به قول دمپایی حاج جواد "یاد امام و شهدا" رو خیلی قشنگ تر از حاج سعید خونده!

پ.ن: من در به در، در به در دنبال یه شعری میگردم که نه اسم خوانندش رو می دونم نه شعرش رو بلدم و نه اسم شعرش رو میدونم! فقط یک بار توی تلویزیون شنیدم و خیلی خوشم اومد... راجع به همین 3 خرداد اینا بود و هی خواهرم خواهرم میکرد!

پ.ن:

و من میگریزم از هر آنچه که مرا به نام تو میخواند...

تو مرا مبعوث میخواهی

رسول اقلیم کوچک تنهایی خودم!!

کسی که باید حرف منو دریابه، درمیابه! لطفا بقیه به خودشون زحمت ندهند! روزشماری اعتکافم شروع شده! 33 روز مانده به اولین شب...


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 10:25  توسط دمپایی و pat  | 

 هوالغفور

امسال جنوب حال و هوای متفاوتی داشت . حال و هوایی که تا به حال حس نکرده بودیم و شاید دیگر هم حس نکنیم... حال و هوایی متفاوت از جنس آدم هایی متفاوت . آدم هایی که شاید طی ۳۶۵ روز سال یک روز هم بهشان فکر نکرده باشیم و آنها به اقتضای شرایط خاص زندگی شان هر روز و هر شب به من و شما فکر می کنند. من و شمایی که به روال عادی زندگی شان خدشه وارد کرده ایم و خودمان انگار نه انگاااااررر...

آدم هایی که دل شان آنقدر بزرگ است که خوش اند با چفیه ای که آقایشان آن روزها - که نمی توانم بگویم چه روزهایی- بهشان هدیه داده . چفیه ای که روز ۹ دی باعث دعوای خانواده شده بود. همه دوست داشتند چفیه ی آقا دور گردن شان باشد و دست آخر هم چفیه به نوبت بین شان چرخیده بود...

آدم هایی که ۹دی آنقدر بهشان چسبیده بود که تا چند روز بعد از راهپیمایی پر و پای راه رفتن نداشتند. آدم هایی که کفن پوشیدن شان انقدر جدی بوده که هنوز هم که هنوز است وقتی خاطرات ۹دی شان را برایت تعریف می کنند حاضرند کفن بپوشند و پشت آن آقایی که بهشان چفیه هدیه داده است مردانه ی مردانه بایستند.

آدم هایی که فامیل تجملاتی شان حسابی با زخم زبان هایش جواب زحمات شان را می داد. فامیل تجملاتی ای که کابینت های خانه اش ام دی اف بود و از زندگی دوستان جدید ما هیچ نمی دانست... نمی فهمید که مهم نیست کابینت های خانه ات ام دی اف باشد یا جعبه ی میوه . مهم این است که دلت خوش باشد

آدم هایی با حال و هوایی متفاوت . حال و هوایی از همه ی جهات متفاوت ...

جنوب امسال تجربه ی خوبی بود برای بودن در کنار جانبازی که برادر شهید بود و برای همه بستنی سالار خرید. برای بودن در کنار محمدی که از سال اول راهنمایی اش راننده شده بود و قرارمان بر این بود که با شکمش کاری نداشته باشیم!!! برای بودن در کنار میثمی که ادا و اطورهایش خداوکیلی همتا نداشت!!! و حاج آقا عباس که الحق مدیریتش آن چنان بی نظیر بود که ۳ساعت و نیم مهمان اراک مان کرد!!! و مهم تر از همه جوادی که اگر نبود لطف و صفای این اردو هم نبود. و بودن در کنار رفقایی که بعد از ۲۰بار دیدن اخراجی های مسعود ده نمکی هم چنان قهقهه می زدند..

سال تحویل امسال هم رنگ و بوی دیگری برای مان داشت. سرعت ۱۰ کیلومتری اتوبوس قبل از سال تحویل- التماس های ابراهیمی و حاج آقا عباس به راننده - غر و لندهای ما - رسیدن دقیقه ی ۹۰ و آغاز سال جدیدمان کنار هور پاسگاه زید.پاسگاه زیدی که برای سال تحویل بدجوری ما را طلبید. باورمان نمی شد که غروب آخر سال را شلمچه بودیم و یکهو - شاید هم فراتر از یکهو - سال جدیدمان را با شهدای پاسگاه زید تحویل کنیم.

خلاصه جنوب امسال بدجوری بهمان چسبید...........

پ.ن۱:یکی دیگر از رفقای دوره ی ۱۲ هم پر کشید

پ.ن۲:خواستم از عکس هایی که خودمان گرفتیم بیندازم اما نشد

پ.ن۳: لینک دانلود مداحی جواد در راه چزابه که خیلی چسبید

http://www.4shared.com/audio/_s3Tyvhs/Sharifi-yade_emam.html؟

پ.ن۴: در راه عشق تکیه به تدبیر عقل خویش/ با چتر زیر سایه ی بهمن نشستن است

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 22:56  توسط دمپایی و pat  | 

به نام خدای رخمان..

این چند روز فارغ از دنیای مجازی بودیم! فارغ از دنیای خبر و ...

چه سخت

چه شیرین

سهل الممتنع بود!!!!

................................................................................

نیومده بودم که این حرف ها رو بزنم یا از تلاش های بی نتیجه بگم، یا از عمری که گذشت و من به نغمت وجود موسوی و طفیله مفیله هایش هیچ طور نفهمیدم امسال چه گذشت !!! به قول همکارم هر آن به یه کاری مشغول بودیم و ما هیچ نکردیم!!!

و به قول دیگر همکار خاص و تاریخ گذشته ام ما چون .... هستیم آینده ای برای مان متصور نیست و هرچه پیش آید خوش آید ما که ...!؟

یک غلط هایی کردیم ... بس گنده ! خدایمان ببخشای!!! توووووبه تووووبه

................................................................................

می خوام عوض بشم سال نو ... خیلی زیاد ... شاید تا اون حد که اسمم رو هم گفتم تو وبلاگ!!! اگرچه خواننده ای دیگه نداره این وب....

پ.ن: تو مپندار که من شعر به خود میگویم ... تا که هشیارم و بیدار یکی دم مزنم!

پ.ن: چه جرم کرده ام ای جان و دل به حضرت تو ... که طاعت من بیدل نمی شود مقبول؟!

پ.ن: عیدت مبارک بچه خوب!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 1:46  توسط دمپایی و pat  | 

بسم رب الحسین

.

.

.

حتی آنان که دست به خون حسین علیه السلام آلودندو بر روی او شمشیر گشودند و در خون غرقه اش کردند چون به فطرت خویش باز میگشتند دل شکسته میشدند و بر او میگریستند، ولی رفتارها و کردارهای اختیاری و خودآگاه آنان که مایه ی جاودانگی آنان در دوزخ شده بود سبب میشد که بر او نگریند و تنها به گاه غفلت از زشتی خویش بود که بر او میگریستند، بسان کافرانی که خدای را باور داشتند ولی "جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا"* از روی ستم و سرکشی انکار کردند در حالی که دلهاشان بدان ها یقین داشت....

.

.

.

همانگونه که عمربن سعد به کشتن آن حضرت فرمان داد، اشک از دیدگانش فرو بارید*

و آن ناجوانمردی که گوشواره ی فاطمه ،دختر امام حسین علیه السلام را از گوشش کند گریست*

ویزید لعنة الله با آن همه شقاوتی که داشت چون اسیران کربلا را دید، اندوهگین شد و گفت: خدا پسر مرجانه را زشت گرداند!*

.

.

.

.

عالم همه بر او میگرید..




پ.ن: چند خطی از ترجمه الخصائص الحسینیه آیت الله شیخ جعفر شوشتری...

1. سوره ی نمل آیه ی 14

2.تاریخ طبری 452،5

3. سیر اعلام النبلاء 303،3

4. بحارالانوار 136،45

پ.ن: نمی دونم ارتباط معنایی بین عنوان مطلب با کل مطلب رو گرفتین یا نه؟!؟!

پ.ن: خدا این موسوی (و...) رو لعنت کنه که برامون محرم هم نمیذاره!


+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 15:15  توسط دمپایی و pat